فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

277

چهارده رساله ( فارسى )

جهات مختلف چون چپ و راست و پيش و پس زير و بالا و او را طول و عرض و عمق پيدا گردد آنگاه جوهر باشد نه عرض و اين محال است . بدانك مكان را نشانهاست و آنچه تو بر آن نشستى مكان تو نيست بلكه مستقر عليه توست و مكان تو پيرامن توست يا حيّزى كه پيرامن تو در آيد و بايد كه باطن مكان حاوى ظاهر تو شود تا تو در مكان باشى و اگر نه بر حيّزى باشى چنانك گويند من لا حاوى له لا مكان له . بدانك امتياز اعراض از يكديگر بسه چيز باشد يا بحقيقت و آن جائى نبود كه اتّحاد محلّ باشد چنان كه سيب مثلا كه درو هم طعم است و هم رنگ و هم بوى بود و ادراك رنگ تعلق ببصر دارد « 1 » و ادراك بوى بمشام « 2 » و ادراك طعم بمذاق و اما ممتاز ميشوند به محل و آن جائى باشد كه اتّحاد حقيقت باشد چنان كه در دو چيز كه در هر دو سياهى باشد و حقيقت هر دو سياهى يكى است و ادراك هر دو ببصر تعلق دارند اما ممتازند از يكديگر به محل زيرا كه هر يكى را محلى است خاص اما ممتاز ميشوند به زمان و آن جائى بود كه اتّحاد محل باشد و اتحاد حقيقت چنانك سنگى كه ديروز درو حرارتى حلول كرده باشد و امروز حرارت ديگر و حقيقت هر دو حرارت يكى است و محلّشان هم يكى است امّا آن بزمانى بود و اين بزمانى ديگر بدانك جماعتى برانند كه جسم را باره ميتوان كردن تا به جائى رسد بكوچكى كه ديگر باره نشود هم در حس و هم در عقل و آن را جوهر فرد خوانند و گويند كه اجسام مركّبند ازين جواهر فرد و اقلّ جسمى از دو جوهر باشد چندانك جواهر بيشتر باشند جسم بزرگتر باشد و جماعتى ديگر انكار ميكنند وجود جوهر فرد را و ميگويند كه محال است كه باره جسم به جائى رسد كه قابل تجزيه نشود بلى روا باشد كه بكوچكى به جائى رسد كه به كارد يا بمقراض « 3 » يا بآلتى ديگر باره نتوان كرد اما عقلا هنوزش باره ميتوان كرد و دليل بر اينكه پاره ميتوان كرد آنست كه وجود جسم موقوف است بر دو جوهر فرد اوّل جوهر فرد بعد از آن تأليف جوهر فرد ديگر بعد از آن

--> ( 1 ) - و مردم ( 2 ) - بشم ( 3 ) - بتازى مقراضان و به فارسى دو كارد گويند